کاش ایمُردم و نیویذُم به شهر کاش نیکردُم ز بومُ دام قهر
کاش ایمَندُم مِنِ ایل خُمون تی تَشُ و اولادُ فامیلِ خُمون
کاش ابیذُم مو چی میخ بُهون کاش نیبیذُم چی اورِ آسِمون
پیشِ خُم هی فرگ ایکردُم به شهر اوچو وا بیل ایکُنن حلوانه بَهر......
قسمتی از شعر داراب رئیسی
بارها نوشتیم،بازهم می نویسیم و بارهای دگر هم خواهیم نوشت،سخن از زبان است،محمل اندیشه ها و گویای حقیقت ریشه ها.
صرف عواملی که فی نفسه موجب دگرگونی زبان می شوند -مانند دنیای مجازی -قسمت بزرگ این دگرگونی برپایه اندیشه های اشتباهی که در اذهان مردمان است شکل گرفته است اندیشه هایی چون:"اگر بازبان مادری ام صحبت کنم ، مایه ننگ من است!! " یا "اگر کلمات "قلنبه " و بیگانه به کار ببرم ،نشان دهنده با سواد بودن من است!!" یا"اگر با فرزندم در کودکی فارسی صحبت نکنم در بزرگسالی با مشکل روبرو می شود!!" و.......
زندگی شهرنشینی دستاویز خوبی برای به کرسی نشاندن اندیشه های این مردمان است(البته بعضی از روستا نشیننان هم دست کمی از این گروه مردم ندارند)آنها فکر می کنند که هرکس در شهر زندگی می کند باید دچار برهنگی فرهنگی و فرهنگ برهنگی شود! برهنگی از هرچه از پیش داشتند،از اصل ،از زبان،از پوشش و.....
اما لرها نه تنها از این مردمان جدا نیستند ،بلکه نسبت به بقیه قومیت ها توجه کمتری نسبت به گونه مسائل دارند ،این ها یا می دانند و نمی خواهند یا می خواهند و نمی توانند!!
زرق و برق شهرنشینی چنان چشمشان را فریفت و دلشان را ربود که اگر کسی اینها را نشناسد گمان می برد این ها از ازل چنین زبان و لباسی راداشتند!!
حال فرض کنید پدران ما همین کار را با ما می کردند و ما اکنون فارس زبان بودیم ،اما انصافا آیا دیگران نمی گفتند که اینها اصالت ندارند؟ و نژادمان را به افاغنه و ارامنه و سلاجقه نمی رسانند(همان طور که چنین وصله هایی به فارس زبانان زده می شود).
اما چرا؟
چون زبانمان از ویر برفت،چون "شلوار گشاد" به یکبارگی تنگ شد،چون آن همه نقش و نگار زیبای "مینا" در مقنعه سیاه خلاصه شدو.....
الحق چنین کاری را باید زنده به گور کردن زبان نامید ولی این زنده به گور کردن منسوب است به دوران جاهلیت نه کنون که علوم به سرحدات خود نزدیک شدند و آگاهی بالا رفته است . این کار درحق فرزندان معصوم یک خیانت بزرگ است و بس و جداً هرگونه اندیشه ی این چنینی یک خود فریبی است و تیشه ای است بر ریشه اصالت.
شاید می خواهند دل در گرو شعر مولوی بسپرند که می گوید:
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
و می خواهند تا می توانند دور شوند به امید اینکه روزی به اصالت خویش بر گردند!! اما این دوری گمراهی در تیه ضلالت است و راهی به سوی روشنایی ندارد و نمی دانند که اصلی که مولوی گفت با اصلی خودشان در اندیشه بازگشت به آن هستند از زمین تا آسمان فرق دارد، آن خداست و این جدا.
یکی از نشانه های بزرگی پروردگار بزرگ همین گوناگونی زبان هاست ،پس باید قدر این موهبت الهی را دانست و در نگهداریش کوشید.اما راهکار چیست؟
بسیار ساده است ،ما و شماباید شروع کنیم ،مطمئن باشید هیچ شخص ترک زبان،کرد زبان و..... برای ما زبانمان را حفظ نمی کند این ما هستیم که کیان زبانمان را حفظ یا به راحتی بر باد فنایش می سپاریم.
به امید روزی که اندیشه مان نگهداری زبان مادریمان باشد نه تغییر آن.
"ان اللهَ لا یُغَیِرُ ما بِقومٍ حتی یُغَیروا ما باَنفُسِهِم"